من جز رویای تو دیگر هیچ ام
ســــــــــــلام امروز روز آخر و پست آخره قصه اين بود كه اينجارو ساختم تا تموم دلتنگيامو با شماها تقسيم كنم بيشتر نوشته ها قصه دلتنگيام براي پدر بود و قسمتيش گله هام از عشقم از همتون ممنوننم به خاطر همراهي زيباتون به خاطر اينكه چهار ديواريمو تنها نگذاشتين مي خوام از چن نفر كه اينجا همرام بودن اسم ببرم حديث عزيزم كه هميشه اطرافشو واقعي و سياهيارو كامل و با چشم باز ميبينه چقدر تصویرایه واقعي تو نوشته هاش ديدم نازي اولين كسي كه اينجا اومد و لينكم كرد ولي ديگه سر نميزنه صنم مهربون که حس قشنگش با مطلبای کوتاهش خیلی بلنده سارا جون كه احساساشو با شعرايه قشنگي بيان ميكنه اميدوارم شاد باشه ليلي عزيزم كه هميشه جذاب مي نويسه مطلباشو با علاقه مي خوندم مینا نوروزی عزیز دوست عاقل و باشعور خودم کسی که مثل خیلیا فک نمیکنه این دنیای مجازی جای دوست یابی های آنچنانی و روابط خارج از اعتقاداتمونه کسی که فک می کنه اینجام میشه کارهای مفیدو نوشته های عاقلانه ای نوشت نوشته هاش همیشه جذب مبکنه و به فکرم وا می داره نگار خانوم مهربون كه هميشه فك مي كنم بالاتر از فرشته ها پرواز ميكنه اميدوارم سالم و تلاشگر مثل هميشه باشه از توحيد ممنونم به خاطر اينكه باعث اين آشنايي قشنگ شد و مهدي كسي كه هميشه خودموني مي نويسه نوشته هاش به دل ميشينه اگه پر از اميد باشن كسي كه سهم بزرگي از نوشته هام مال اونه كسي كه هميشه دلواپسم بوده مي خوام بهش بگم چيزي كه بي سر و ته باشه عشق نيست مي خوام بدونه عشق هيچ وقت اسارت نيست عشق عين آزاديه باعشق از همه ي مرزا آزادي همه داشته هاتو مي دي و اين يعني آزادي از همه چيز مي خوام بدونه با بالهاي دوست داشتن نمي خوايي كه تو آسمون كسي پرواز كني بلكه مي خواي با بالهایه اون تو آسمون عشق پرواز كني اميدوارم به آرزوهاش برسه و هر چي كه دوست داره رو از خدا بخواد خدا دوست داره بنده هاش خواسته هاشونو فقط به اون بگن دوست دارم وقتي ميره حرم به آقا بگه كه هميشه به كفترا حسوديم ميشه بگه دلم برا حرم پر ميكشه صدام كنه منم میرم از این خونه
خدا حافظ در و دیوار
خدا حافظ شکست من
به یاد اولین دیدار... دلواپسم نباش،دلواپس همیشگی من دیگر آلوده این احساس نخواهم شد دلواپسم نباش دیگر تنهایی ام را قسمت نخواهم کرد یک بار آزموده ام افزون تر شد دلواپسم نباش دیگر هوس سیبی مرا نخواهد خواند این میوه ی ممنوعه مرا از بهشت راند دلواپسم نباش دیگر چشم به راه انتظار نیستم دیگر انتظار برایم رنگ باخته است دلواپسم نباش دیگر خانه ای درخزان دل نمی سازم در بهار ساختم اما گنجشکی برایش نخواند دلواپسم نباش،دلواپس همیشگی گویا تو سالهاست دلم را پس زده ای صدایی شنیده می شود فریادی هول انگیز آوایی وحشت آور این ناله های فرو ریختن من است گوش کن می شنوی؟ امروز دوباره این روح فرو ریخت شکست آوار گشت و اکنون تو چه فاتحانه روی این خرابه ها گام بر میداری! آیا شکستن یک روح پیروزی است؟ اوکه هیچ نمی خواست جز همراهی! پس چرا تیشه ای گشتی برای آوارش؟ نمی خواهم کسی این آوار را ببیند ولی آیا کسی که خود فرو ریخت نمی تواند چشمی برای دیدن باشد؟ ثانیه ها می گذرند ساعت می گردند ساعتها عبور می کنند روز می آید روزها کنار هم هفته ماه سال یک عمر هنوز چشمهای این خانه به راه هنوز دستهای این باغچه امیدوار و من هنوز دل بسته با این شاید ها رمز این انتظار چیست؟ وحشت از انتظار همیشه وجودم را تسخیر کرده است همیشه پایان انتظارهایم تهی است انتظار روزهای کودکی، دروغ انتظار روزهای عاشقی، سراب و این انتظار به ارث رسیده از پدرانم می ترسم از این انتظار می ترسم از معنای این انتظار! وقتی مهیا گشتم فقط یک چیز خواستم از این چارچوب دل کندم تمام گلهای این باغچه را به دست باد سپردم تمام فانوسهای روشن این جاده را خاموش کردم تمام آرزو ها را گذاشتم و گذشتم نمی خواستم شوق زیبای گلی یا روشنایی فانوسی مرا به خود بخواند من می خواستم به نور نگاهت پروانه گردم می خواستم پرواز بیاموزم ولی تو گفتی من رسم پرواز نمی دانم من بال پروانه شدن نیستم من با تو پر از شوق پرواز بودم آری من پرواز نمی دانستم بالهایم ناتوان بود تو که می دانستی تو که می توانستی چرا نخواستی من نیز پیله ام را بشکافم نمیدانم شاید تو مرا پروانه نمی خواستی شاید تو فقط مرا یک کرم ابریشم در پیله ی تنهایی ام می خواستی من تمام گشتم و نیاموختم ماندم در این پیله یک پروانه ی بی بال و فقط دوست دارم بگویم اگر روزی پیله ی تنهایی یافتی و شدی تمام دنیایش و او تمام دنیای وجودش را ویران کرد تا به دنیای تو برسد به او بیاموز که تو پروانه نمی خواهی نمی آموزی پرواز را فقط یک کرم ابریشم می خواهی شاید اگر کرم ابریشم بماند بتواند زندگی کند و عشق بیاموزد من نه کرم ماندم و نه پروانه گشتم چون پیله ام را شکستم به شوق پرواز ولی بالهایم با حسرت سوخت پروانه بی بال نه کرم است نه پروانه!! حال امروز من چقدر دیدنی است چقدر دیدنی شنیدنی است چون شبی سیاه، بلند و بی حضور مثل چشمهایی که باریدنی است حال امروز من آفتابی نمی شود همچو روزهای بارانی بهار حال امروز من پر از بهانه است شاید هم بی بهانه عاشقانه است حال امروز من چه تفسیر می شود جز ترانه ی شکسته و عاشقانه ی دلم یک ترانه ی شکسته؟ یک سکوت مه گرفته؟ یا یک عبور عاشقانه بی هدف؟ تو مبعوث گشتی و ما هنوز راه عبس می پاییم سر بر آور به تماشا ما زیر بیرق تو ، به نام تو برای خویش و به کام شیطان درون پیش می رویم تو خواندی ایمان مهربانی گذشت ایثار و عشق ... ما چیزی نشنیده ایم جز کلماتی بی جان تو روح را به تماشا نشستی و ما هیچ ندیده ایم جز جسم ! کاش دوباره بر این خاک طلوع کنی شاید شرمگین شویم از آفتاب نگاهت که از نور معبود خجل نگشتیم ! سکوت سکوت سکوت در این سکوت هیچ نمی یابم جز تو و خودم چقدر این سکوت یاد دارد! خاطرات شیرین! فاصله های ناگزیر! و روزهای تلخ بی عبور ... سکوت سکوت سکوت چقدر ترسناک است! سرمای نفسهایم! طنین وحشتناک قلبم! و صدای ضربه های ساعت! که نشانم می دهد گذشتن نماندن درد تنهایی غربت و روزهای تلخ بی عبور ... چه گلی را دوست داری؟ مریم نرگس سرخ یا ... نمی دانم!!! چون بوی تمام گلها را می دهی! از باغچه کوچک قلبم شاخه گلی چیده ام برایت که پروانه در حسرت بوییدن آن نسیم درتقلای نوازش کردن آن و باد در هیجان ربودن آن می دانی چرا اینگونه زیبا و خوش بوست؟ این گلها... به شوق تو و در عطش دستان تو روییده اند هر قطره آبی که به پایش ریخت طعم اشکهایم بود هر صدایی که شنید نوای عشق بود و هیچ نبود جز این ... برای کسی که یک دنیا انتظار برایم هدیه گذاشت و یک دریا یاد شیرین او که گفت من ستاره آسمان قلبش هستم و نیست ببیند ستاره اش راه آسمان را گم کرد خدایا در این اموج درون تقلا می کنم قطعه ای از ساحل آرامشت را نشانم بده تا دلهرهایم را نیست سازم فقط به آغوش تو اطمینان دارم چون نوزادی به آغوش مادرش دستانم را بگیر مرا کنار قدمهایت نگاه دار می ترسم می ترسم نابود شوم دور ازتو می ترسم از این شیطانهای آدم نما می ترسم به شوق سیب نور را از دستانم بستانند می ترسم از این کالبد بی جان می ترسم از این رنجهای ناگزیر می ترسم از خودم! که هر روز متلاشی تر میشود! یک نیمکت خالی کنار خودت برایم بس است نیمکتم را کنار آرامش خود هدیه ام کن می خواهم هر روز کنار دستان نورانی تو باشم دستانت را دریغ نکن جز تو کسی به این روح مرهم نمی بخشد آنها جز زخم چیزی ندارند نگاهشان کن آنها نیز می ترسند! و می ترسند از بازگو کردن این راز ...






| Design By : Night Melody |



